تبليغاتX
آواز باران
زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم
و زباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم
چتر را تا كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم
سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم
قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم
«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 14:7  توسط نوشین | 

اینجا من هستم؛ سکوتی محض
سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو

اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌گی

خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ

معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام

اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی

من هستم و سازی مبهم

اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم

من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور

من هستم و یکرنگی شکسته‌ام

اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی

در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ

که سینه‌ام را هر آن می‌درد

اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است

من هستم سیمایی شکسته‌تر از همیشه

اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 14:6  توسط نوشین | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 14:4  توسط نوشین | 

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدا کند
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند :
" دور باید شد ، دور،
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلي را ننمود.
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست. "
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت.
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:56  توسط نوشین | 

 آدمیان در خرابات عشق هر دمی چند سینه را ز دل رسوا می سازند

هی که نمی دانند دیگر خریداری نیست...

خریداران همه زیر خاک منتظر معشوق مانده اند...

پس بهتر آن که ما هم مشتی خاک بر صورت خود بمالیم...تا وقتی صورتمان را از گرد رستند...

عشق خود را پیدا کنیم...

و تهی باشیم از همهء نبایدها...

و ممکن باشیم که دلمان را خریداری نیست جز...دوست....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 14:28  توسط نوشین | 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبارآلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه ايي ز امروزها،ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر

خاك مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بروي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من،با ياد من بيگانه ايي

در بر آيينه مي ماند بجاي

تار مويي،نقش دستي،شانه ايي

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران ميشود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پنهان مي شود

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ايي

خيره مي ماند به چشم راهها

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك!

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 16:3  توسط نوشین | 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 14:54  توسط نوشین | 
+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 11:2  توسط نوشین | 
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمۀ خون را در رگ هایم می شنیدم

زندگی ام در تاریک ژرفی می گذشت.
این تاریکی، طرح وجودم را روشن می کرد.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شده بود
و من دیده براهش بودم:
رویای بی شکل زندگی ام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگ هایم از تپش افتاد
همۀ رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعلۀ فانوسش سوخت:
زمان در من نمی گذشت.
شور برهنه ای بودم.
او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن ها می جست.
تا رو پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت.
نسیمی شعلۀ فانوس را نوشید.
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.
پیدا، برای که؟
او دیگر نبود.
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد.
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم:
آنی گم شده بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 14:3  توسط نوشین | 
va aknon shabe yalda ,ye shabe boland .ye shabe por az tanhayi ye shabe talkh

delam dare mitereke dige jayi vase ghamo ghose haye in shabe deraz nadare

shabaye ghabl ke inghadr dir migzashten khoda be dade emshab berese

kheyli sakhtehamash cheshmat be saat bashe ,entezar bekeshi ,vali akhe entezare be entezare ki.engar hame sareshon shologhe ..

ghose nakhor dele man fardaye ma ham roshane ,khorshide man ham tolo khahad kard  emshab ham tamom mishe mesle shabhaye dige

shenidi migan ta shaghayegh hast zendegi bayad kard ama pas ko shghayeghe zendegiye man ,pas man az koja bedonam ta key bayad zendegi konam

to midoni shabe yalda key shoro  mishe

tik tak tik tak zaman migzare vali in aghabe haye lanati az jashon tekon nemikhoran

hich sedayi nist ,hich ,joz avaze sokot

akhe bolond tarin shabe sal to dige az jonam chi mikhay ,aslan to chi  migi

pas key tamom mishe

shabe yalda ye shabe talkh ,ye shabe boland ,ye shabe tanha...

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 21:50  توسط نوشین | 
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
 رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
 تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

 گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

 به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 17:17  توسط نوشین | 
چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهای مرا بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیسم را درک کنند

چقدر دلم میخواست یکنفر به من بگوید:"چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است؟"

اما کسی نبود.

همیشه من بودم و من بودم و تنهایی همراه با دفتری پر از شعر!

آری با شما هستم...شما دوستانی که بی تفاوت از کنارم گذشتید...

حتی یک بار هم نپرسیدید:"چرا چشمهای تو بارانی است؟"

شما که بی رحمانه لبخند ساده ام را سوزاندیدو نگاه بی ریایم را خاموش کردید!

شما که یکسره به فکر خودتان بودید...

جرم من چیست؟؟؟

منی که خالصانه همه ی شما را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت نثار شما کرده ام...

شما چه کردید
؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 21:17  توسط نوشین | 
 
  با همین چشم ، همین دل
  دلم دید و چشمم می گوید
  آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،‌هیچ چیز نیست 
  زیرا همه چیز زیباست ،‌زیباست ،‌زیباست
  و هیچ چیز همه چیز نیست
  و با همین دل ، همین چشم
  چشمم دید ، دلم می گوید
  آن قد که زشتی گوناگون است ،‌هیچ چیز نیست
  زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است 
  و هیچ چیز همه چیز نیست 
  زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز 
  وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
  با همین چشم ها و دلم
  همیشه من یک آرزو دارم
  که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
  از همه کوچکتر
  و با همین دل و چشمم
  همیشه من یک آرزو دارم
  که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
  از همه بزرگتر
  شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
  و من همیشه یک آرزو دارم
  با همین دل
  و چشمهایم
  همیشه 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 19:17  توسط نوشین | 
گفتی پرنده ات اسیر است به دامم


گفتم که دگر من پر پرواز ندارم


گفتی سکوت است چو قفلی بر لب تو


گفتم که دگر میل به آواز ندارم

اخرین دیدار پشت دیدگان مر طوبم.عاشقانه از تو می گویم مثل پچکی

خسته.از کنار غصه میرویم از تو گر چه رنجیدام،دل نکندم از یادت.

با صدای زخمی قلبم،می زنم هر شبانه فریادت .باز همچنان من تنها،

می خزم روی سردس جاده بر شقیقه زمین انگار،جای ای من وتو مانده

می نویسم دوباره از اندوه می سپارم

دوباره دل بر غم می کشم شکسته قلبی را که فریب خورده از دو چشم نم

خسته ام.

خسته از دیروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق

که مرا به وسوسه الود،چشمه اشک عا قبت خشکید،بر سر بستر دل تب

دار او هنوز در گلو به جا مانده بغض سو زان اخرین دیدار
....
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 19:14  توسط نوشین | 
من از روز ازل ديوانه بودم


ديوانه‌ی روي تو


سرگشته‌ی‌ كوي تو


سرخوش از باده‌ی مستانه بودم


در عشق و مستی افسانه بودم


نالان از تو شد چنگ و عود من


تار موي تو، تار و پود من


بی‌باده مدهوشم


ساغر نوشم


زچشمه‌ی نوش تو


مستي دهد مارا، گل رخسارا!


بهار آغوش تو


چو به مانگری


غم دل ببری


كز باده نوشين‌تری


سوزم همچو گل


از سوداي دل


دل، رسواي تو


من رسواي دل


گرچه به خاك وخون كشيدی مرا


روزي كه ديدی مرا


بازآ


درشام غم صبح اميدي مرا


صبح اميدي مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 18:58  توسط نوشین | 
؟paye sag busid majnon ,khalgh goftandash che shod

goft in sag gah gahi kuye leily rafte bod

............................................................................................................

yeki bod yeki nabod ,zire in saghfe kabod,1gharibe ashena .DELO JANAM RA ROBOD,intori negam nakon .gole yase mehrabon ,on gharibe "khodeti"hamishe ba man bemon

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 20:5  توسط نوشین | 
man bahoneye zende bodanam ro 3khavatmandane be kasi hedye midahamke ghalbash bad az har bar didar be divanegi va bi parvayiye avalin negahe man betapad ,haman tor ashegh hamantor mabhut

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 19:58  توسط نوشین | 
تولدت مبارک

۱۳/۹

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 22:19  توسط نوشین | 
+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 17:28  توسط نوشین | 
گوش كن...

جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را
 
چشم تو زينت تاريكي نيست
 
پلك ها را بتكان
 
و بيا تا جايي
 
كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
 
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
 
و مزامير شب اندام تو را
 
مثل يك قطعه ي آواز
 
به خود جذب كند
 
 
پارسايي ست در آنجا كه تو را  خواهد گفت
 
بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست
 
كه از حادثه ي عشق تر است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 22:55  توسط نوشین |